شطحيات عموقاسم




2
آقا عموقاسمتون سکه برد... به علت خودتحويل گيری مفرط، تا اطلاع ثانوی کسی تحويل گرفته نمی شود... لطفا اصرار نفرماييد، حتی شما دوست عزيز!!!



پی نوشت: ولی خداييش ...بگذريم، کسی جشنواره ای چيزی سراغ نداره؟ عمو شديدا به حداقل دو سکه ديگه نياز داره...

چند روز خيلی معمولی

2
سه شنبه:
صبح رفتم پيش دکتر نيلی و ... دعوام شد باهاش سر اينکه مدل اصطکاک رو چطوری بايد در نظر بگيری... گفت برو رباتيک يک رو دوباره بخون و منم گفتم که من درسم رو خوب بلدم و ... براش رو تخته نوشتم که من دارم درست ميگم!!!
ناراحت اومدم بيرون و ... تلفنم رو تو تاکسی جا گذاشتم و ... دنيا دور سرم چرخيد... بر نمی داشت... بعد تلفن خاموش بود... بعد گفتم به بابام که بسوزونه سيم کارتو... بعد گفتم نه بابا بذار يه زنگ ديگه بزنم... بعد آقاهه برداشت و ... آب رفته به جوی باز هم برگشت... و من گفتم بابا اين نمود چيه توی خودم و ... رفتم بگيرم تلفنم رو ... و توی ايستگاه اتوبوس يکی از دوسستای قديمی رو ديدم که .......................................... دنيای خيلی کوچيکيه...


چهارشنبه:
رفتم شاه عبدالعظيم... مثل هميشه منگ شدم... و ديدم که من دروغم مثل همه دروغهايی که دارم باهاشون زندگی ميکنم... من چرا میگم اشهد ان لا اله الا ...
داشتم از مترو بيرون ميومدم که يکی زنگ زد... ديدم عليرضاست. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عليرضاست... آدرس دادم گفتم بدو بيا اتاق... اومد... يادم افتاد که خانم برزگر گفته بود که اولين پنجشنبه‌های هر ماه يه عصر شعر چندساعته تو پارک شفق برگزار ميشه... ديدم فردا اولين پمجشنبه خرداده و گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش... گفتم پس چی شد خانم برزگر؟ گفت فردا استثنائا برگزار نميشه... گفتم ببين خانم برزگر! عليرضا از شيراز اومده... من حاليم نيست! يه شب شعر تا فردا صبح برامون پيدا ميکنی و میگی و گرنهههههههههههه... گفت چی؟ گفتم وگرنه من و علی مث هميشه ميريم کوچه گردی شمام دلتون بسوزه... زد زير خنده... گفت باشه حتماً حتماً... بارون داشت ميومد من و علي هم مث قديما يه نگاهی به هم کرديم و ...
-
-
و رفتيم بيرون... نگهبان خوابگاه وقتی داشتيم ميرفتيم بيرون گفت که بارونه ها؟؟؟؟ گفتيم چون بارونه داريم ميريم... و خيس شديم و خيس خيس شديم و خيس خيس خيس شديم... (عکساش به محض اينکه علی برسه شيراز و بفرسته برام در اسرع وقت در اين مکان نصب ميشه!!!!) بعد... يکی زنگ زد... ديدم شالبافانه... گفتم چيه؟ گفت ببخشینا بعد از عمری بهت زنگ زدم ولی سلام لر بی طمع نيست... گفتم جون بکن بگو... گفت فردا بيا فستيوال ادبی هستش... دانشجويان دانشگاهها... منم که ته دلم داشتم پر در مياوردم گفتم خوب حالا يه فکری میکنم و ... حاااااااااااالی کردم... زنگ زدم خانوم برزگر و گفتم نمیخواد بگرده چون خودش پرزد اومد دم در لونه مون...

پنجشنبه:
... و رفتيم... خيلی خوب بود... چند تا از بچه های قديمی رو ديدم... رضا سيرجانی رو ديدم... حامد رو ديدم... شهرام هم اومد... خانوم برزگر با نامزدش... طليعه اکبری هم بود... خلاصه همه بودن... فوری چندتا کار تحويل دادم و ... ديدم واااااااااااااااااااای استاد محمدعلی بهمنی هم اومد... استاد بهمنی خوش قلب و مهربون اومد... ميشناسین که:

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به ديده رويا ببينی ام...

يا

اگرچه پيش شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

يا

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

يا

ساده بگم دهاتی ام
اهل همين...

يااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

خيلی خوشحال شدم ... پاشدم رفتم بهش عرض ارادت کردم... دست دادم... شهرام هم اومد و حامد... نشستيم و ... آره... واما...

سر ظهر که جلسه تموم شد رفتم پيش شهرام... خانومش رو هنوز نديده بودم... بگو کی اونجا بود... استاد بهمنی... خيلی خوشحال شدم... باورت ميشه که با استاد بهمنی بشينی سر يه سفره و مثلا براش سفره بکشی و ميوه تعارف کنی و اون مثلا بهت بگه که فلان شعرت رو دوباره برام بخون و ... تاااااااااااااااااااااااا عصر باهاش باشی؟ ها ميشه؟ ولی بود و شد... باز هم يه اتفاق ساده ديگه... يه اتفاق خيلی ساده ديگه تکرار شد... من بودم و استاد بهمنی. همين!

يه عصر بارونی ديگه تو ظهيرالدوله

2
ديروز نشسته بوديم با عمو روزبه توی سلف... همينجوری داشت میخوند که:

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

گهی افتان و خيزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهی

رهی! تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی...

گفتم: عمو روزبه خيلی باحال بود ها...
گفت: آره...
- قبرش هم خيلی سوت و کوره مثل سکوت خودش...
- کجاست مگه؟
- می‌خوای بريم؟
- آره... کی؟
- هر وقت...
- امروز...؟
- امروز ...
- حالا کجاست؟
- بيا بريم حالااااااااااااااااا... تازه يه چندتا عمو و عمه هم هست پيش "عمو رهی"... حال می کنی ببينی... ساعت 4 بيا دنبالم، تو قطب رباتيکم...
- ...
- ...
.
.
.
ساعت 6:12، تجريش، خانقاه ظهيرالدوله (بدون شرح)


فروغ فرخزاد: (نوشته روی سنگ مزار)

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريکی
و از نهايت شب حرف ميزنم
به خانه من اگر آمدی،
برای من
ای مهربان چراغ بياور
و يک دريچه کز آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...






رهی معيری:(نوشته روی سنگ مزار)

الا اي رهگذر کز راه ياری
قدم بر تربت ما مي‌گذاری
در اينجا شاعری غمناک خفته ست
رهی در سينه اين خاک خفته ست
فروخفته چو گل با سينه چاک
فروزان آتشی در سينه خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
بزن آبی بر این آتش خدا را
به شبها شمع بزم افروز بوديم
که از روشندلی چون روز بوديم
کنون شمع مزاری نيست مارا
چراغ شام تاری نيست مارا
سراغی کن ز جان دردناکی
برافکن پرتوي بر تيره خاکی
ز شور سينه با ما همرهی کن
چو بينی عاشقی ياد رهی کن









محمد تقی بهار:(نوشته روی سنگ مزار)

عمری گذرانديم بکام دگران
ما در تشويش و خلق در خواب گران
القصه وطن را به دو چشم نگران
رفتيو سپرديم به هنگامه کران









ايرج ميرزا:(نوشته روی سنگ مزار)

ای نکويان که در اين دنياييد
يا از اين بعد به دنيا آييد
اينکه که خفته ست در اين خاک منم
ايرجم ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يک جهان عشق نهان است اينجا
من همانم که در ايام حيات
بی شما صرف نکردم اوقات
گرچه امروز به خاکم مأواست
چشم من باز به دنبال شماست
هر که را موی خوش و روی نکوست
مرده و زنده من عاشق اوست
تا مرا روح و روان در تن بود
شوق ديدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنيا بستم
باز در راه شما بنشستم
بگذاريد به خاکم قدمی
بنشینيد بر اين خاک دمی
گاهی از من به سخن ياد کنيد
در دل خاک دلم شاد کنيد








و ...










در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست...

- ...
- ...
- راستی عمو روزبه يه چيزی بهت بگم؟
- بگو ... چيه عمو؟
- عمو! داشتيم حرکت ميکرديم با خودم فک ميکردم خوب حالا که ديگه تو خرداد هستيم، آسمون ديگه چه بهانه ای داره که دوباره اشکش رو سرازير من کنه، مثل دفعه هاي پيش که اومدم و باريده و باريده و هميشه هم باريده؟
- پس بگو چرا داره بارون مياد سر تابستونی!!!
- ...
- ...

نامه‌ای به يک کافر کوچولوی عاشق

2
سلام! سلام کافر کوچولوی عاشق! خوش اومدي عزيز! می‌گفتی آب و جارو کنيم، تو که اينقد با ما همدلی که ... اينقد همدلی که تو دل عمو جاداری، عمو هم يه مثنوی خوشگل اين پايين برات نوشته که بخونی و صفا کنی...

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم!
چند وقت است که تنها به تو می‌اندیشم

به تو آری! به تو يعنی به همان منظر دور
به همان سبز صميمی، به همان باغ بلور

به همان سايه، همان وهم، همان تصويری
که سراغش ز غزل‌های خودم مي‌گيری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعنی آن شيوه‌ی فهماندن منظور به هم

یه تبسم، به تکلم، به دلآرايی تو
به خموشی، به تماشا، به شکيبايی تو

به نفس‌های تو در سينه سنگين سکوت
به سخن‌های تو با لهجه‌ی شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده‌است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی ديدار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يک نفر ساده، چنان ساده که ار سادگي‌اش
می‌شود يک شبه پی برد به دلدادگی‌اش

آه! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده!
بر سر روح من افتاده و آوار شده!

در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است

يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
می‌توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه‌ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

آی! بيرنگ‌تر از آينه يک لحظه بايست!
راستی! اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر یکيست؟

حتم دارم که تويی آن شبح آينه پوش
عاشقی جرم قشنگيست، به انکار مکوش!

آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تويی!
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تويی!

دکتر بهروز ياسمی


يه سکوت هم از همون سکوت‌های هميشگی اين پايين بذار تا ... ممنون...

در پناه حق
عموقاسم

"همیشه وزیدن باد در گندمزار را دوست خواهم داشت"

2
=================================
Date: Sun, 24 Apr 2005 10:36:02 -0700
(PDT)
Subject: salam ali khoobi?
هو
سلام علی خوبی؟
ببينم کجايی معرفت فروش؟
---
1.
های-های-ات را که از گریه هایت خط بزنی
جز یک گریه خالی
چیزی برای نالیدن نخواهی داشت


2.
تو
حتی نفهمیدی که های های من
از لکنتم بود
نه از ناله های تو.
---
در پناه حق
عمو

==================================
Date: Mon, 16 May 2005 12:13:03 -0700
(PDT)
Subject: Re: salam ali khoobi?
هو

سلام عمو چاکریم
تو خوبی؟

---
بعد
بی تو این های های
حتی از سر لکنت هم که باشد
همین که گریه ناگزیر مرا با معنا خواهد کرد کافیست
"همیشه وزیدن باد در گندمزار را دوست خواهم داشت"
---
درپناه حق
عليرضا

=================================

- عمو: علی کجايی؟

گاهی چنان بدم که مبادا ببيني ام

2
- ...
- ...
- هی عمو سلام! کجا داری میری؟
- ميرم خوابگاه بخوابم...
- اِ اِ اِ اِ؟ حتماًديشب تا صبح تو لب بودی نه؟ راستی عمو چی شده خيلی سرحالی ها؟ مشکوکی ها عمو! امروز خیلی رو فرمی ها! از تو بعیده که مثل بقیه باشی، مث اينا که توی جواب "حالت چطوره" هميشه "خوبن"... بهت نمياد اينجوريا باشی ها!... راستی چيزی با خودت ميگفتی عمو؟
- ها نه يعنی چيزه نه خوبم کی من؟ چيزی میگفتم نه نه نه اصلا اصلا
- ...
- ...
...
- عمو: (...
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی‌ام
حتی اگر به ديده‌ی رويا ببينی‌ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی است ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام

شب‌های شعر خوانی من بي‌فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينی‌ام
...)

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...

2
- ...
- ...
- روزبه: می‌بینی عمو! باورت ميشه؟ باورت ميشه که تو دنيای به اين بزرگی، تنها پسری که می‌تونم اين حرفا رو بهش بزنم و بهم نخنده و نگه دیوونه‌ای، تويی عمو! ... خيلی تنهام نه عمو؟
- ... (لب عمو: لبخند... حنجره عمو: آهههههه ... نگاه عمو: خوش‌به‌حالت عمو روزبه، چقد رفيق داری تو!...)
- ...

...

2






























تقديم به او که هميشه میفهمد و گريه می‌کند، ش.ر.

دکتر عموقاسم...

2
چهارشنبه لحظاتی قبل از امتحان دکتری...

- ...
- ...
- محسن: ببين عمو تو که کارت درست شده برای رفتن، حالا دوتا سوال مکانيک سيالات بنويسی يا نه چه دخلی به خرجت داره؟ اصلا تو که نمیخوای دکتری اينجا رو بخونی که...
- عمو: نه محسن موضوع اين نيست... موضوع اينه که آدم اگه بخواد کاری کنه بايد درست انجام بده...
- آره می دونم... حالام چيزی نشده، فقط معادلات ناوير استوکس رو بلد باشی حلللله... کمی روشون فک کنی قضيه تمومه... بابا عمو تو نتونی بنویسی که بتونههههههههههه...
- آخه محسن من می خوام طراحی کاربردی امتحان بدم... اين مسخره بازيا چيه بابا... حالا تو رشته ته يه چيزی... درسته بلدی... من چی بابا؟ آخه چرا بايد مکانيک سيالات که 3،4 سال پيش خوندم رو از من امتحان بگيرن اونم برای طراحی کاربردی؟
- خوب سخت نگير! حالا يه طوری ميشه...
- آره ولی هيچی بلد نيستم هيچ هيچ هيچ...
- ...
- ...


لحظاتی بعد از امتحان دکتری...

- ...
- ...
- محسن: وای عمو ديدی چی شد؟ من نتونستم سيالاتا رو کامل بنويسم... يه جوری بود...
- عمو: اااااااااا محسن شوخی نکن بابا... اينا که خيلی گلابی بودن... من همه رو نوشتم... يه ناوير استوکس ساده بود نه؟
- ببينم پروفيل سرعت سيال رو درجه چند درآوردی؟
- درجه دو. ضرايبشم ميشد ...
- آره درسته! بايد درجه دو بشه... حق با توه... چرا اينجوری شد؟
- حالا خودتو ناراحت نکن... چيزی نشدههههههههههههه
- ...
- ...


تذکر: عمو محسن، از عموهای عزيز منه که ... عمووومه ديگه همين... عمو ماحسون! اينم اسمشه... برای اطلاعات بيشتر رجوع گردد به آرشيو، دوره کارشناسی عمو، شايد حول و حوش مثلا 2003 يا حتی 2002... من چميدونم؟ چه سوالای سخت سختی می پرسين؟!!!!

عموقاسم متحجر (سنگ زده!!!)

2
- ...
- ...
- حسين: داری میری بخوابی؟
- عمو: آره شب تا حالا تو لب بودم خسته‌م...
- موسیقی بذارم حالی ببری... یه هایده ملس بذارم که خوابای خوب ببینی... با موسيقی که مشکلی نداری تو خواب؟
- نه با خود موسيقی مشکلی ندارم...
- پس با هایده مشکل داری؟
- نه خوب زنه دیگه...
- چراااااااااااا؟ ببینم با صدای زن مشکل داری؟
- هوووووم...
- نکنه با هایده مشکل داری؟
- هااااااااااا...
- یاااااااا... مشکل شرعی داره برات؟
- اااااااااااااا...
- یا اينکه... من خيلی فضولم؟
- خوب من فک ميکنم تو خيلی فضولی... صبحت به خیر!!! من بخوابم...
- ...
- ...

آقا نفس کش!!! MATLAB رو هم هک کردم...

2
آقا کسی تا حالا با MATLAB کار کرده؟ می دونين که چقدر دهن رم و پروسسور کامپيوتر رو مورد عنايت قرار ميده نه؟ حالا فرض کنين که دوتا ورژن مختلف اونو همراه با يه نسخه Visual Nastran 4D 2002 محترمه (چون نسخه تای تانيث داره، ايشون بايد خانوم باشن!!!) با هم بخوای Run کنی، واااااااااااای چه شود... میدونين وايسين برگردم اول قصه... ما اين رباته رو بايد کنترلش کنيم، به خاطر همين بايد سيموله شده اونو با يه نرم افزار کلففففففت لينک کنيم و ديتا بگيريم و ديتا بديم و آنلاين کنترلش کنيم خوب؟ حالا اين بنده خدا MCS که Visual Nastran رو نوشته فايلای مربوط به قرار دادن يه بلاک تو سيمولينک گذاشته ولی چون جناب MATLAB از ورژن 6.5 به اينور، بلکم 7.0، 7.0.1 و 7.1 (اين يکی رو نديدين نه؟؟؟؟!!!!!! ما اينيم ديگه!!!!!!) احساس گردن کلفتی بهشون دست داده و با نوشتن SimMechanic سعی کرده که يه جورايی خودش کارای سيموله کردن رو بر عهده بگيره، ديگه نميذاره که Visual Nastran باهاش لينک شه. اين سیمولينکاش هم که هيچ ورژنی به هيچ ورژن ديگه نميخوره، منو ميگی وااااااااااای ديوانه شدم... گفتيم يه حالی به اين MATLAB ه بديم و شد آنچه نبايد بشود: (برای اينکه تصوير اصلی رو ببينين روش کليک کنين بعدم برای برگشتن Back رو بزنين... يادتون نره که برين و برنگردين هاااااااااااا!!!!)





راستی از حق نگذريم اين SimMechanics رو خوب نوشتن اين MATLABـيا ها!!!!!

نکته: از همه عزيزان که هيچی از حرفای من رو نفهميدن کمال عذرخواهی را دارم... به بزرگی خودتون منو ببخشين...

H   O   M   E

پنجره عمو